دلنوشته پاییزی احمد 25 ساله از بوشهر

دانلود آهنگ غمگین و احساسی | ناکامان

دانلود آهنگ رویایی از سینا مرادی و میلاد وحیدی
سینا مرادی - آهنگ رویایی
دانلود آهنگ روز سرد از شادمهر عقیلی
روز سرد - شادمهر
دانلود آهنگ مهراب خسته صدا – قطار
مهراب خسته صدا - قطار
دانلود آهنگ بهونه منطقی از رضا صادقی
بهونه منطقی - رضا صادقی
دانلود آهنگ فکر نکن آرومم از مرتضی سرمدی
فکر نکن آرومم - سرمدی
دانلود آهنگ سیگار از یوسف زمانی
سیگار - یوسف زمانی
دانلود آهنگ دیگه نگیر بهونه از محسن یاحقی
دیگه نگیر بهونه - محسن یاحقی

دلنوشته پاییزی احمد ۲۵ ساله از بوشهر

دسته بندی : دلنوشته ها تاریخ : دوشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۶
دلنوشته های ناکامان (2) خورشید خانوم

دلنوشته پاییزی احمد ۲۵ ساله از بوشهر

فقط ۱۶سال داشتم و خیلی اتفاقی با یه دختر آشنا شدم..دختری که ۱۹سال سن داشت..
رابطمون خیلی عادی رو ب جلو پیش میرفت..یک سال گذشت اون بهم وابسته شد من وابسته تر…
۲سال گذشت که فهمیدم عاشقشم و بدون اون نمیتونم..انگار اونم مث من بود…خوشحال بودم عشقی پاک دارم که عاشقمه…
شد۳سال اما ازوقتی که بحث خواستگاری رو پیش آوردم اوضاع پیچیده شد…بهانه های الکی و مداوم،بحث ها و دعواهای متعدد و بیجا…اما بازم واسه هم کار اکسیژن رو میکردیم…
من میفهمیدم که میل به ازدواج با من رو نداره و یقین داشتم که این بهونه ها و دعواها برای اینه که ازش زده بشم و بیخیالش شم(چون دوسم داشت نمیخواست ازم علنی جداشه و میخواست کاری کنه که خودش رو پیش من خراب کنه)
هرسازی که این دختر زد خیلی کوک رقصیدم و وقتی دید من ازش دل نمیکنم اومد کار رو یکسره کنه
اومدپیشم و گفت من دیگه نمیتونم باهات باشم چون قرار چندوقته دیگه با پسر عموم ازدواج کنم،خانوادم منو مجبور کردن و من هیچ چاره ای ندارم احمد…
آرزوهایی که فقط کنار رنگ واقعیت میگرفت آوارشد رو سرم..
بعد از این قرار خیلی راحت رفت ومن موندم با یه سیم کارت خاموش که شب و روز اس میدادم بهش..
هر۳٫۴ماه یکبار خطش رو روشن میکرد و میگفت دلم تنگه بیا ببینمت و من احمق هم میرفتم چون دلم اختیار عقلم رو گرفته بود
یه شب خواب بودم که بهم زنگ زد باخوشحالی ازخواب پریدم گفتم سلام و اون زد زیر گریه،گفتم چی شده گفت میخوام اعتراف کنم احمد فقط حلالم کن
اعترافاتش:احمد من تورو دوس داشتم واقعا و هنوزم دارم و تو فکرتم همیشه اما راستش از همون اول که من باهات دوست شدم شوهر داشتم…میگفت منو شوهرم همدیگرو خیلی دوست داشتیم اما یه روز تو خونمون اون رو با یکی از دخترای فامیل دیدم که…
اون بهم خیانت کرد و منم تصمیم گرفتم بهش خیانت کنم…
بااولین پسری هم که دوست شدم تو بودی و واقعا یه جوری شد که بهت وابسته شدم
میگفت اون دعواها همه الکی بود تا تو ازم متنفربشی اما هرکاری میکردم تو دوس داشتنت بیشتر میشد تااینکه مجبور شدم بگم میخوام ازدواج کنم و خطم رو خاموش کردم..
یعنی ب همین راحتی
یکی دیگه بهش خیانت کرد اومد با من دوست شد که به یکی دیگه خیانت کنه
پس این وسط قلب و احساس من چی شد؟یکی دیگه خیانت کرد پس چرا من سنگ دل شدم؟چرا شادی از دلم پرکشید و غم جاشو گرفت؟پس چرا این بغض لعنتی ب گلوی من نشسته و با یه دنیا اشک هم ولم نمیکنه؟
الان ۸ماه میشه که ندیدمش…دلم واسه نگاهش لک زده…
میگفت احمد تا موقعی که سنِ تو به یه قرن برسه باهاتم
اخه نامردِ دوست داشتنی هنوز ۷۸ سال به یک قرن مونده پس چرا نیستی پیشم؟؟؟
من ب درک اما مادرم بخاطر شب گریه های من خیلی عذاب کشید از خدا میخوام همه چی رو نادیده بگیره و در نبود من همیشه شاد و سلامت باشی البته کنار دخترت
بااین حال تا همیشه دوست دارم هرچند که خودت نیستی اما خیالت همیشه هست
ببخشید طولانی شد و سرتون رو درد آوردم
تشکر از ادمین و این کانال عالی…

121
برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاه کاربران انتشار یافته : ۰ - در انتظار بررسی : 6
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

شش − چهار =


ناکــامـان در تلــگــــرام => کلیک کنید